مهتاب
مهتاب در بیکران میرود زدست
کاش بودی ای مه آینه به دست
بس که نیامدی شب فرا موشم شده
شدم همبازی مردم آفتاب پرست
کاش در برم بودی تامی گفتمت
که چها ماندو چه چیز ها شکست
وقتی تو رفتی غمت ماند در دلم
نتنها دلم تمام وجودم شکست
نه راهی که طی کنم تا رسم به تو
نه دری که قفلش را بتوان شکست
غزلگووغزل خوان همه جا مانده اند
سر خط اول قلم ها به دست
مهتاب در بیکران رفت زدست
تو نبودی ای مه آیینه به دست
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۶/۰۷/۱۲ ساعت 16:49 توسط رضا
|